تبلیغات
"> آزاد - رمز و راز خاموشی حضرت مولانا از دیدگاه دكتر عبدالكریم سروش
 

رمز و راز خاموشی حضرت مولانا از دیدگاه دكتر عبدالكریم سروش

نوشته شده توسط :انسان
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391-08:59 ب.ظ

دکتر عبدالکریم سروش 
با اینکه من ۴۰ سال است که با مولانا –این مرد بزرگ-همسفرم و به این همسفری مباهات می کنم اما سخن گفتن از او به غایت دشوار است.

 مولانا بارها به این نکته اشاره کرده است که اگر آدمی هزار زبان داشته باشد چون به نزدیک وکیل الله می رسد نمی تواند با هزار زبان خود سخن بگوید و این بزرگوار که اقیانوس است و معارفش آدم را دچار هراس می کند لب از سخن گفتن فرو بسته. ولی من در سخن خود باز هم از او وام می گیرم.البته آدمی باید شناگری بیاموزد و حتی هیبت حضور مولانا او را چنان نگیرد که نتواند از دریای معرفت او بهره برداری کند.درباره مولانا باید سخن گفت اما نه در همه ابعاد و اگر کسی گفت سخن اصلی مولانا چیست ادعایش را باور نکنید.او یک سخن اصلی ندارد.معارف بسیار در دریای اوست که سهم ما جرعه ای گرفتن از این دریای مواج است. این بزرگوار که حرف های بسیاری برای گفتن داشت خموشی را برگزید و از این رو خاموش یا خموش تخلص می کرد.تکرار این تخلص در شعر مولانا به حدی است که مولانا به این معنی عنایت خاص داشته است بر خلاف اینکه برخی تخلص او را "شمس"دانسته اند. مقصود او از این عنایت،از یک سو شکافتن پوست کلام است و از سوی دیگر خاموشی پیشه کردن. مولانا با این همه گفتار خاموشی خود را بیشتر از سخن اش می داند؟به راستی این خاموشی چیست؟سرٌ فضیلت آن در کجاست و چه بهره ای دارد؟مولانا در دفتر اول اشعار مشهوری دارد که در آنها اشاره می کند «سخنان زیادی دارم که با خلیل نگفته ام اما دوستان و نزدیکان مهربانانی هستند که شایسته این سخنانند.او می خواهد بدون پرده زبان معارف را با محرمان در میان بگذارد. گله از زبان، شکایتی است که همه عرفای ما داشته اند.مولانا زبان آورترین شاعر فارسی زبان است و به طور قطع سعدی و حافظ در این میدان با او همتاز نیستند. و او با وجود همه این توانایی، زبان برایش کافی نیست.زیرا قدرت اندیشه های او چنان است که زبان را یارای بیانش نیست. "من ز بسیاری گفتارم خموش" او می گوید که به دنبال اشارت نروید عبارت را دریابید. داستان شاهزادگان که در دفتر ششم ناتمام مانده بهترین نمونه برای خاموشی در آثار مولانا است. مولوی در این داستان به وضوح می گوید نکته را تا جایی می توانم بگویم و از آنجا به بعد پشت دیوارهای زبان متوقف می شوم.داستان شاهزادگان بهترین مثال در عالم محسوس است برای امری معقول.مولوی تنها سر رشته ای به دست ما می دهد پس از آن بر این عقیده است که خموشی زبان دریائیان است. زبان جهانی دیگر.اما این به آن معناست، که آنان که در این دریا غرقه می شوند نه خاموش هستند و نه گویا. مثنوی با واژه "بشنو" آغاز می شودو قرآن با کلمه " اقراء".شان مولانا درجه بخوان نبود او خاموشی را تلقین می کرد. " دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذر از او کشتی نوح" او بعدها در مسیر کمال پیش رفت و به "بگو"هم رسید. اما از "بشنو" شروع کرده بود نه از" بگو". مولانا در ابتدای مثنوی درس سکوت می دهد و شکایتی هم که به آن نسبت داده اند شکایت نیست حکایت است. "من ز جان جان شکایت می کنم من نیم شاکی روایت می کنم" شکایت مولانا صوری است.او همیشه یک راوی است.مولانا آنقدر پیش می رود که در پایان مثنوی به خاموشی می رسد.خاموشی او در پایان دفتر اول تعجب برانگیز است.چرا دو سال خاموش می شود؟مورخین آورده اند که او به دلیل وفات همسر حسام الدین خاموش شد.اما باور کردن این مساله به غایت دشوار است.از یک خطیب عارف و ماهر بعید است که به دلیل فوت همسر حسام الدین به مدت دو سال درس و بحث خود را متوقف کند. "ای دریغا لقمه دو خورده شد جوشش فکرت از آن افسرده شد" نمی دانیم چه بوده که جوشش فکرت مولانا را متوقف کرده است . ماه او مثل خوشه پروین در آسمان تکه تکه و بی نور شده است.مولانا صبر می خواست تا این آب دوباره به جوشش درآید.او خاموشی گزیده بود چون حرفش تمام شده بود بعدها فهمید که سر بی گفتار بودن چیست؟چطور می توان گفت بسیار هم گفت اما یاوه گویی نکرد؟ او در دفتر پنجم این اشارت را می آورد.مولوی با فهم این اشارت به حوزه تجربه نبوی نزدیک می شود. پیامبر با"قل" شروع کرد و من با بشنو.تفاوت در چیست؟ پیامبر به منبعی بی کران وصل بود مخزنی جاودانه و بی پایان آنچنان که می توانست بگوید و باز هم بگوید و مشتریان خود را نگه دارد.


اما کسانی که ظرفیت محدودی دارند کم می آورند .مثل معلمی که جواب پرسش های شاگردانش را ندارد و با آنها ترشرویی می کند.اینجا بود که خاموشی و گفتار جای اصلی خود را پیدا کرد. ای خمشی مغز منی، پرده آن نغز منی کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا خوف و رجا متعلق به حوزه دین داری است. اما مولانا عقیده دارد عاشقی بیرون از دین داری است. "پاکبازی خارج هر ملت است" ملت همان دین است، عاشقان پاکباز قربانیان ویژه خداوند بیرون از حوزه ملت هستند.بی شائبه می گیرند و بی شائبه در می بازند و می بخشند.همچنان که پیامبر در پاسخ به آنان که به عبادات بی اندازه او خرده می گرفتند گفت: "جوشش عشق است، نه از خوف و رجا" پیامبر در انتها پاداشی نمی خواهد. اینجاست که به منطق مولانا درباره خاموشی نزدیک می شویم.ما همیشه پوست ها و قشرها را به مردم تحویل می دهیم و غافلیم از آنکه، گوهر ناب در پرده خاموشی نهان است.کمترین فضیلت خاموشی این است که در ورای خوف و رجا ست. مولانا علیرغم این همه گفتار(چیزی بالغ بر 60 هزار بیت بی تکرار) می خواست بگوید :"در خموشی گفت ما اظهر شود". در بسیاری از موارد هم سخن خود را می خورد زیرا از نامحرمان در هراس است.راز گشودن در خور نامحرمان نیست. دیگر جایی که خموشی او ظاهر می شود، حین سخن گفتن از عشق است.او عقیده دارد که عشق بی زبان، روشن تر است.ما کمتر شاعری را داشته ایم که در عالم عشق بازیگر باشد اکثر شاعران ما در ساحت عشق تقلید کرده اند،اما مولانا محققانه سخن گفته است.این درسی بود که شمس به او داد و با این درس بود که نطقش گشوده شد.آیا رغبت فوق العاده او به موسیقی و سماع، میل او به خاموشی را نشان نمی دهد؟موسیقی هم عالم سکوت است.موسیقی ساحت بی زبانی است.او دوست داشت به سخنان نی و رباب گوش فرا دهد. "هیچ می دانی چه می گوید رباب؟" در مقابل واکنش فقیهان نسبت به علاقه خود به موسیقی با همان لحن مخصوص خودش می گفت :" ما همه دنیا را به شما وا نهاده ایم.مدرسه و منبر و خطابه و اوقاف را دادیم و از همه عالم رباب را اختیار کردیم.اگر می فرمایید آن را هم به شما وا می نهیم." نی از دید او مطلقی است که مقید می شود،بی صورتی که صورت می گیرد.اما یکی از وجوه برجسته نی، قصه بی زبانی و خاموشی است.نی به ما می گوید که زبان های دیگری هم در عالم هست که باید به آنها هم گوش داد.مولانا در مسیر سیر و سلوکش دلیل دیگری هم برای خاموشی داشت.حرف زدن زیاد، آفات زیادی هم می آفریند او عقیده دارد کسانی که زیاد حرف زده اند این جهان را خراب کرده اند.پس خاموشی مولانا یک دعوت اخلاقی هم هست.خموشی او همه جا عرفانی و زبانشناختی نیست.اما در آخرین مرحله هنگامی که به مراحل بالای عرفان و عشق رسیده بود وجودی مطلق، خموشی را به او تلقین می کرد.اگر سخنگویی برتر از شما در کنارتان باشد شما باز هم سخن می گویید؟ "چون به صاحب دل رسی خامش نشین وندران حلقه مکن خود را نگین" همه ما به شنیدن آن صدا نیاز داریم و باید بدانیم که آن صدا در خاموشی شنیده می شود. "بحر" برای مولوی نماد هستی است، یکپارچگی، مواج بودن، قفل بر لب داشتن، شفاف بودن، غرقه کردن و دیگر صفات دریا برای مولوی نماد هستی است.اما دریا با همه این احوال تلقین خاموشی می کند: "من ز بسیاری گفتارم خموش" دلبر گاهی به او می گوید :"بگو".این گفتن غیر مختارانه است.به همین دلیل گاهی در اشعارش پرده از اسرار بر می دارد.زیرا سخن گفتن اش اختیاری نیست.این بی اختیاری اوج شاعر است. تنها زمانی که در او کشش حاصل می شود زبان به سخن می گشاید. "هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش


برگرفته از : خبرگرازی میراث فرهنگی





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ: