تبلیغات
"> آزاد - بشر
 

بشر

نوشته شده توسط :انسان
چهارشنبه 10 اسفند 1390-08:36 ب.ظ

مقیم لندن بود.

 تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!


می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت

اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست

سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...


گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را

بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت

می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم

 اماهنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید

 خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . 

فردا خدمت می رسیم!


تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام

اسلام را به بیست سنت می فروختم!!






درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ: