تبلیغات
"> آزاد - سوال آشنای خداوند کجاست ؟ ایجاست ، آنجاست ، همه جاست
 

سوال آشنای خداوند کجاست ؟ ایجاست ، آنجاست ، همه جاست

نوشته شده توسط :انسان
شنبه 6 اسفند 1390-11:59 ب.ظ

یک نفر دنبال خدا می گشت ، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد . پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت ، ابرها را کنار می زد ،  چادر شب آسمان را  می تکاند ،ماه را بو می کرد و ستاره ها   را زیر ورو 


او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم

 


آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر

خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود


نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود.

 


دریاها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود

 



نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست

 


نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد

 


خدا آن جا بود ، بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست



سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه







درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ: