تبلیغات
"> آزاد
 

یا حق

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 25 بهمن 1390-01:00 ب.ظ


من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی
 
 خود نداری من همچون تویی دارم که تو چون خود نداری .

ya-ho


رمز و راز خاموشی حضرت مولانا از دیدگاه دكتر عبدالكریم سروش

نوشته شده توسط :انسان
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391-07:59 ب.ظ

دکتر عبدالکریم سروش 
با اینکه من ۴۰ سال است که با مولانا –این مرد بزرگ-همسفرم و به این همسفری مباهات می کنم اما سخن گفتن از او به غایت دشوار است.

 مولانا بارها به این نکته اشاره کرده است که اگر آدمی هزار زبان داشته باشد چون به نزدیک وکیل الله می رسد نمی تواند با هزار زبان خود سخن بگوید و این بزرگوار که اقیانوس است و معارفش آدم را دچار هراس می کند لب از سخن گفتن فرو بسته. ولی من در سخن خود باز هم از او وام می گیرم.البته آدمی باید شناگری بیاموزد و حتی هیبت حضور مولانا او را چنان نگیرد که نتواند از دریای معرفت او بهره برداری کند.درباره مولانا باید سخن گفت اما نه در همه ابعاد و اگر کسی گفت سخن اصلی مولانا چیست ادعایش را باور نکنید.او یک سخن اصلی ندارد.معارف بسیار در دریای اوست که سهم ما جرعه ای گرفتن از این دریای مواج است. این بزرگوار که حرف های بسیاری برای گفتن داشت خموشی را برگزید و از این رو خاموش یا خموش تخلص می کرد.تکرار این تخلص در شعر مولانا به حدی است که مولانا به این معنی عنایت خاص داشته است بر خلاف اینکه برخی تخلص او را "شمس"دانسته اند. مقصود او از این عنایت،از یک سو شکافتن پوست کلام است و از سوی دیگر خاموشی پیشه کردن. مولانا با این همه گفتار خاموشی خود را بیشتر از سخن اش می داند؟به راستی این خاموشی چیست؟سرٌ فضیلت آن در کجاست و چه بهره ای دارد؟مولانا در دفتر اول اشعار مشهوری دارد که در آنها اشاره می کند «سخنان زیادی دارم که با خلیل نگفته ام اما دوستان و نزدیکان مهربانانی هستند که شایسته این سخنانند.او می خواهد بدون پرده زبان معارف را با محرمان در میان بگذارد. گله از زبان، شکایتی است که همه عرفای ما داشته اند.مولانا زبان آورترین شاعر فارسی زبان است و به طور قطع سعدی و حافظ در این میدان با او همتاز نیستند. و او با وجود همه این توانایی، زبان برایش کافی نیست.زیرا قدرت اندیشه های او چنان است که زبان را یارای بیانش نیست. "من ز بسیاری گفتارم خموش" او می گوید که به دنبال اشارت نروید عبارت را دریابید. داستان شاهزادگان که در دفتر ششم ناتمام مانده بهترین نمونه برای خاموشی در آثار مولانا است. مولوی در این داستان به وضوح می گوید نکته را تا جایی می توانم بگویم و از آنجا به بعد پشت دیوارهای زبان متوقف می شوم.داستان شاهزادگان بهترین مثال در عالم محسوس است برای امری معقول.مولوی تنها سر رشته ای به دست ما می دهد پس از آن بر این عقیده است که خموشی زبان دریائیان است. زبان جهانی دیگر.اما این به آن معناست، که آنان که در این دریا غرقه می شوند نه خاموش هستند و نه گویا. مثنوی با واژه "بشنو" آغاز می شودو قرآن با کلمه " اقراء".شان مولانا درجه بخوان نبود او خاموشی را تلقین می کرد. " دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذر از او کشتی نوح" او بعدها در مسیر کمال پیش رفت و به "بگو"هم رسید. اما از "بشنو" شروع کرده بود نه از" بگو". مولانا در ابتدای مثنوی درس سکوت می دهد و شکایتی هم که به آن نسبت داده اند شکایت نیست حکایت است. "من ز جان جان شکایت می کنم من نیم شاکی روایت می کنم" شکایت مولانا صوری است.او همیشه یک راوی است.مولانا آنقدر پیش می رود که در پایان مثنوی به خاموشی می رسد.خاموشی او در پایان دفتر اول تعجب برانگیز است.چرا دو سال خاموش می شود؟مورخین آورده اند که او به دلیل وفات همسر حسام الدین خاموش شد.اما باور کردن این مساله به غایت دشوار است.از یک خطیب عارف و ماهر بعید است که به دلیل فوت همسر حسام الدین به مدت دو سال درس و بحث خود را متوقف کند. "ای دریغا لقمه دو خورده شد جوشش فکرت از آن افسرده شد" نمی دانیم چه بوده که جوشش فکرت مولانا را متوقف کرده است . ماه او مثل خوشه پروین در آسمان تکه تکه و بی نور شده است.مولانا صبر می خواست تا این آب دوباره به جوشش درآید.او خاموشی گزیده بود چون حرفش تمام شده بود بعدها فهمید که سر بی گفتار بودن چیست؟چطور می توان گفت بسیار هم گفت اما یاوه گویی نکرد؟ او در دفتر پنجم این اشارت را می آورد.مولوی با فهم این اشارت به حوزه تجربه نبوی نزدیک می شود. پیامبر با"قل" شروع کرد و من با بشنو.تفاوت در چیست؟ پیامبر به منبعی بی کران وصل بود مخزنی جاودانه و بی پایان آنچنان که می توانست بگوید و باز هم بگوید و مشتریان خود را نگه دارد.



ادامه مطلب

یک هدیه ویژه نوروزی برای دوستان

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 8 فروردین 1391-10:02 ق.ظ

هو اول و آخر یار

امشب سخن از ساقی و میخانه گویم یا علی
امشب سخن از باده و پیمانه گویم یا علی
امشب سخن از مستی جانانه گویم یا علی
امشب سخن از عاشق دیوانه گویم یا علی
در راه عشقت یا علی مردانه گویم یا علی
مستانه گویم یا علی رندانه گویم یا علی
چون بنده آیم سوی تو گردم مقیم کوی تو
نازل شوم بر روی تو بوسم لب دلجوی تو
سوگند بر گیسوی تو شانه زنم بر موی تو
در کعبه ابروی تو شکرانه گویم یا علی
در راه عشقت یا علی مردانه گویم یا علی
مستانه گویم یا علی رندانه گویم یا علی
هم ساقی کوثر تویی هم هادی و رهبر تویی
هم شاه بحر و بر تویی هم شافع محشر تویی
هم نور پیغمبر تویی هم عاشق داور تویی
هم حیدر صفدر تویی شاهانه گویم یا علی
در راه عشقت یا علی مردانه گویم یا علی
مستانه گویم یا علی رندانه گویم یا علی
در وصف تو گویا شوم از اشک خود دریا شوم
از دل تو را جویا شوم در عشق تو رسوا شوم
هم واله و شیدا شوم بر طارم اعلا شوم
پیدا و نا پیدا شوم مستانه گویم یا علی
در راه عشقت یا علی مردانه گویم یا علی
مستانه گویم یا علی رندانه گویم یا علی

یا حق

دانلود با صدای شادروان جاج کمال مشکسار شیرازی



در مدح حضرت سعدی

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 8 فروردین 1391-09:53 ق.ظ

  • مجد همگر:
از سعدی مشهور سخن شعر روان جوی کاو کعبه فضل است و دلش چشمه زمزم
  • محمد تقی بهار :

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟ هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
« مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس
« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست »
  • همام تبریزی در ستایش سعدی:
همام راسخن دل‌فریب و شیرین است ولی چه سود که بیچاره نیست شیرازی
  • سیف‌الدین فرغانی معاصر سعدی، خطاب به وی:
نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن
چو بلبل در فراق گل از این اندیشه خاموشم که بانگ زاغ چون شاید به خنیاگر فرستادن
حدیث شعر من گفتن کنار طبع چون آبت به آتشگاه زرتشت است خاکستر فرستادن
ضمیرت جام جمشید است و در وی نوش جان‌پرور برٍ ِاو جرعه‌ای نتوان از این ساغر فرستادن
تو کشورگیر آفاقی و شعر تو تو را لشکر چه خوش باشد چنین لشکر به هر کشور فرستادن
  • سید روح‌الله خمینی:
شاعر اگر سعدی شیرازی است بافته‏ های من و تو بازی است
  • دکتر عبدالحسین زرین‌کوب:

سعدی معانی لطیف تازه را در عبارات آسان بیان می‌کند و از تعقید و تکلف برکنار می‌ماند.بعید نیست اگر بگوییم این بیت را در وصف خود سروده‌است:

صبر بسیار بباید پدر پیر جهان را که دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

  • محمدعلی فروغی:

دربارهٔ سعدی می‌نویسد «اهل ذوق اِعجاب می‌کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته‌است ولی حق این است که [...] ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم».

  • ضیاء موحد:

دربارهٔ وی می‌نویسد «زبان فارسی پس از فردوسی به هیچ شاعری به‌اندازهٔ سعدی مدیون نیست».

زبان سعدی به «سهل ممتنع» معروف شده‌است، از آنجا که به نظر می‌رسد نوشته‌هایش از طرفی بسیار آسان‌اند و از طرفی دیگر گفتن یا ساختن شعرهای مشابه آنها ناممکن.

  • گارسن دوتاسی:

سعدی تنها نویسنده ایرانی است که نزد توده مردم اروپا شهرت دارد

  • باربیه دومنار:

در آثار سعدی لطف طبع هوراس، سهولت بیان اوید، قریحهٔ بذله‌گوی رابله و سادگی لافونتن را می‌توان یافت

  • سر ادوین آرنولد:

باری دگر همراه من آی، از آن آسمان گرفته،

تا گوش بر نغمهٔ خوش‌آهنگ و سحرآسای سعدی گذاریم،

بلبلی هزاردستان، که، از دل گلستان خویش، به پارسی هر دم نوایی دیگر ساز خواهد کرد...



حضرت سعدی از زبان خویش

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 8 فروردین 1391-09:52 ق.ظ

در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر

خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری



هفت کشور نمی‌کنند امروز

بی مقالات سعدی انجمنی



من‌آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم



هر متاعی ز مخزنی خیزد

شکر از مصر و سعدی از شیراز



منم امروز و تو انگشت‌نمای همه خلق

من به شیرین سخنی و تو به خوبی مشهور



اگر شربتی بایدت سودمند

ز سعدی ستان تلخداروی پند



بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس

حد همین است سخندانی و زیبایی را



سعدی اندازه ندارد که په شیرین سخنی

باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند



خانه زندان است و تنهایی ضلال

هرکه چون سعدی گلستانیش نیست



درین معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید

که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل



هنر بیار و زبان‏آوری مکن سعدی

چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم



قلم است این به دست سعدی دُر

یا هزار آستین دُرّ دَری



دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی

که یحتمل که اجابت بود دعایی را



ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید

هزار سال پس از مرگ او گرش بویی





حضرت سعدی

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 8 فروردین 1391-09:42 ق.ظ

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

The children of humanity areeach others limbs

That shares an origin in theircreator

When one limb passes its daysin pain

The other limbs can not remaineasy

You who feel no pain at thesuffering of others

It is not fitting you be calledhuman

از کودکی به ما گفتند که شعر بنی آدم سعدی را بر سردر سازمان ملل نوشته اند:

بنی آدم اعضاء یک دیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار

امروزه می دانیم که چنین نیست ولی در ورودی دفتر یونسکو این شعر دیده می شود. همچنین دولت ایران به سال 2005 به مناسبت سال گفت وگوی تمدن ها فرشی را به سارمان ملل اهدا کرد که اشعار سعدی روی آن بافته شده بود.

بنی آدم اعضاء یکدیگرند بر سردر سازمان ملل

سازمان ملل هدایا را به نمایش نمی گذارد ولی این هدیه را در سازمان ملل آویخت. کارشناسان گفتند این اقدام به دلیل غیرممکن بودن مقاومت در برابر شعر سعدی بوده است.

شعر بنی آدم سعدی در پیام فارسی در مجموعه پیام های فضاپیمای ویجر برای سرزمین های دارای حیات دوردست فرستاده شده است.

باراک اوباما رئیس جمهوری ایالات متحد امریکا نیز در پیام نوروزی سال 2009 این بیت از سعدی را خواند. دبیرکل سازمان یونسکو نیز در سخنرانی خود این شعر را برای حاضران خواند.

اشعار سعدی از نوع شعر تعلیمی است. او همواره اندرز می دهد و در شعر بنی آدم یک پیام اجتماعی را مطرح می کند. راز رویکرد به شعر سعدی نیز همین نکته است.



نسیم بهاری

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 8 فروردین 1391-09:20 ق.ظ

خدایای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیام‌آور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برتر است.

از خداوند منان برای همه در سال جدید سلامتی و موفقیت و کامیابی و عاقبت‌‌بخیری را آرزومندم.



عیدتان مبارک

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 8 فروردین 1391-08:57 ق.ظ

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

عید شما مبارک



امید به خدا

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 23 اسفند 1390-08:27 ب.ظ

 اگر آسمان زندگی تو تیره و تار شد، بدان بارش رحمت خداوند نزدیک است .



صبر و خویشتنداری

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 23 اسفند 1390-08:25 ب.ظ

دنبال کردن حریصانه تنها به معنی فراری دادن آن است پس رها کن تا به تو بازگردد .

خدایا

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 23 اسفند 1390-08:20 ب.ظ


بندگانت شکر نعمتهای تو را می کنند،

و من شکر بودن تو،

چرا که نعمت ، بودن توست و بس .   


اشــك عــاشق

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 23 اسفند 1390-07:24 ب.ظ

http://ya-ho.mihanblog.com/


قطره؛ دلش دریا می خواست


خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود


هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!


قطره عبور كرد و گذشت


قطره پشت سر گذاشت



قطره ایستاد و منجمد شد


http://ya-ho.persianblog.ir/

قطره روان شد و راه افتاد


قطره از دست داد و به آسمان رفت



و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت



تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!


خدا قطره را به دریا رساند


قطره طعم دریا را چشید


طعم دریا شدن را





اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟


خدا گفت : هست!


قطره گفت : پس من آن را می خواهم


بزرگ ترین را، و بی نهایت را !



پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!


و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد


اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت


http://ya-ho.persianblog.ir/
آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!


http://ya-ho.mihanblog.com/

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :


حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

http://ya-ho.mihanblog.com/


ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

نوشته شده توسط :انسان
سه شنبه 23 اسفند 1390-06:48 ب.ظ

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن!
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی


شبان از ملت عشق است

نوشته شده توسط :انسان
یکشنبه 21 اسفند 1390-09:03 ب.ظ

 

وحى آمد ســـــوى موسـى از خـــــدا        بنده مــــــــــا را ز ما كـــردى جدا

تو براى وصـــــل كـردن آمـــــــــدى‏        نه برای فصـــــــل كــردن آمـــدى‏

هـــر كســـــــى را ســـیرتى بنهاده‏ام‏        هـــر كسى را اصـــطلاحى داده‏ام‏

در حقِ او مــــــــدح و در حقِ تــو ذم‏        در حقِ او شـهد و در حقِ تو ســــم‏

ما بـرى از پاك و ناپاكـــــــى همــــه‏         از گـــــرانجانى و چالاكى همـــــه‏

مـــــا بیرون را ننگــریم و قـــــــال را         ما درون را بنگــــــریم و حــــال را

موســـــــیا آداب ‏دانان دیگــــــــرند         ســـوخته جــان و روانان دیگــــرند

ملتِ عشق از همه دین‏ها جداســـــت‏          عاشــقان را ملت و مذهب خداسـت

در اینجا به یك نكتهء بسیار جالب كه بسیاری از شارحان مثنوی تماس نگرفته اند، اشاره كرده است. این دو بیت آخر، جان این حكایت است و برای بیان این مسئله مولانا ابیات متعدد را ردیف میكند تا به اصل و شیرهء مطلب میرسد. مقام (سوخته جان و روانان) را مولانا معرفی میكند كه بالاتر از همه مقام هاست. یكی موسی شناس و آداب دان است كه به عقل و فراست موسی را میشناسد و از طریق او خدا را، اما یكی سوخته جان و روانی است كه خدایش را به نوع خود می پرستد، دوست دارد و با او عشق میورزد و همه هستی خود را در راه او فدا میكند و به زبان و اصطلاح خود با خدای خود چنین نوحه را سر میدهد:

ای فـــدای تو همــه بز هـــای من       ای بیادت هی هی و هـــیــــهـــای من

تو كجایی تا شــــوم من چاكـــرت       چاروقـــت دوزم كنم شــــانه ســـرت

چاروقت دوزم شپش هایت كُشـــم       شــــیر پیشــــــت آورم ای محــــتشم

گــــر تو را بیمـاری یی آید به پیش          من تو را غمخوار باشم همچو خـویش

شبان از ملت عشق است، دین و مذهب را نمی شناسد، دین و مذهب او خدایش است و هرچه دارد فدای او میكند و زیباتر از این كه با نهایت قدسیت و عشق و خلوص نیت از خدایش كه معشوق بی همتای او است، یاد میكند و بالاخره، مولانا كام جان و روان ما را با این شكرِی از عشق و عرفان شیرین میسازد. 

سمیع رفیع،  ..   جرمنی



یا هو مددی

نوشته شده توسط :انسان
پنجشنبه 18 اسفند 1390-07:58 ب.ظ

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست

 

و خداوند در هر حضوری رازی نهان کرده برای کمال ما

 

خوش آن روزی که در یابیم راز این حضور را



دنیا..........

نوشته شده توسط :انسان
پنجشنبه 18 اسفند 1390-07:48 ب.ظ

دنیا دو روزه  یه  روز  برای  تو  و  یك  روز  علیه  تو

 

روزی  كه  برای  توست  مغرور  نباش

 

و  روزی  كه  علیه  توست  صبور  باش

 

كه  هر دو  روز  پایان  پذیرفتنی  است...




از خدا خواستم

نوشته شده توسط :انسان
پنجشنبه 18 اسفند 1390-07:46 ب.ظ

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

  خدا گفت : نه

   آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

  روح تو کامل است . بدن تو موقتی است   

 

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه

  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

  خدا گفت : نه

  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

 

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

  خدا گفت : نه

 درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیکتر می سازد

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

  خدا گفت : نه

  تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

 


من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری  

 


من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

 

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

 


برای دنیا ممکن است تو فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀدنیا ارزش داشته باشی  

داوری نکن تا داوری نشوی .

آنچه را رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت



حکایت من

نوشته شده توسط :انسان
پنجشنبه 18 اسفند 1390-07:35 ب.ظ

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود


دلباخته ی سفر بود اما همسفر نداشت


حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجه نزد


درد داشت ولی ننالید


گریه کرد اما اشک نریخت


حکایت من حکایت کسی است که پر از فریاد بود


اما سکوت کرد تا همه ی صداها رو بشنود!!!




چه دنیای عجیبیه!

نوشته شده توسط :انسان
پنجشنبه 18 اسفند 1390-07:34 ب.ظ

چه دنیای عجیبیه!

یه موقع اونقدر كوچیك می شه كه می تونی با یه بستنی یا یه عروسك هدیه اش كنی به یه بچه،

یه موقع هم اونقدر بزرگ می شه كه عزیزترین كسانمون رو به اندازه ی اون دوست داریم،

یه بار اونقدر بی ارزشه كه حاضر نیستیم یه تار موی عزیزانمون رو با اون عوض كنیم،

یه بار هم اونقدر با ارزشه كه قیمت چیزای قیمتی زندگیمون رو با اون می سنجیم و می گیم فلان چیز یه دنیا برام می ارزه.

عجیبه اما حقیقت داره

بشر

نوشته شده توسط :انسان
چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:36 ب.ظ

مقیم لندن بود.

 تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!


می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت

اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست

سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...


گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را

بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت

می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم

 اماهنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید

 خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . 

فردا خدمت می رسیم!


تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام

اسلام را به بیست سنت می فروختم!!




یا هو

نوشته شده توسط :انسان
چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:22 ب.ظ

چه شود گر بنمائى تو بسویم نظرى

 

بـزدائى ز وفا درد وغـــم منتـــــظرى

 

چه شود گر ز ره لطف پناهى بدهـى

 

سرکویت ز کرم ، در صحن و در بـدرى

 

من نه آنم که کنم ترک تو و کـوى تـرا

 

نگهى کن بدل سوخته و چشم تـرى

 

تو طبیبىّ و بدست تو بـود نسخه من

 

بهر دیدار تـو هر ســو بنمایم نظــــرى

 

درد من را تــو دواگر نکنـى  گو که کند

 

مى شناسم تو و غیر از تو ندارم دگرى

 

آنقدر حلقــه درب تو بکـوبم شب و روز

 

آه و فریـــاد کنم تا که جوابم بدهـى

 

من کسى جز تو ندارم نگـــرد حال مرا

 

ده اجــازه که بکــــوى تو نمایم سفرى



زنده باد دکتر حسابی ( واقعا تکان دهنده است این مطلب )

نوشته شده توسط :انسان
چهارشنبه 10 اسفند 1390-06:54 ب.ظ

دکتر حسابى به هنگام تدریس در دانشگاه پرینستون تصمیم مى‌گیرد، سفره هفت سینى براى انیشتین و جمعى از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله «بور»، «فرمى»، «شوریندگر» و «دیراگ» و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را براى سال نو دعوت کند. 

دکتر مى‌گفت: «براى همه کارت دعوت فرستادم و چون مى‌دانستم انیشتین بدون ویالونش جایى نمى‌رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20 دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلى دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع‌هاى روشن اضافه کردم و براى انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاى خانواده شمع روشن مى‌کنیم و این شمع را هم براى خواهر شما اضافه کردم.» 

به هر حال بعد از یک سرى صحبت‌هاى عمومى ‌انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع‌ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم: «ایرانى‌ها در طول تمدن 10 هزار ساله‌شان حرمت نور و روشنایى را نگه داشته‌اند و از آن پاسدارى کرده‌اند. براى ما ایرانى‌ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگى در دست خداست و تنها او مى‌تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد». 
دکترحسابی مى‌خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و مى‌گفت بعدها انیشتین به من گفت:«وقتى برمى‌گشتیم به خواهرم گفتم حالا مى‌فهمم معنى یک تمدن 10هزارساله چیست. ما براى کریسمس به جنگل مى‌رویم درخت قطع مى‌کنیم و بعد با گلهاى مصنوعى آن را زینت مى‌دهیم اما وقتى از جشن سال نو ایرانى‌ها برمى‌گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.» 
بالاخره  دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاى تحویل سال آغاز مى‌کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر مى‌کنند. به گفته ایشان همه در آن جلسه از معانى این دعا و معانى ارزشمندى که در تعالیم مذهبى ماست شگفت زده شده بودند. 

سپس با شیرینى هاى محلى از مهمانان پذیرایى مى‌کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض مى‌کنند و یک آهنگ ایرانى مى‌نوازند. همه از این آوا متعجب مى‌شوند و از آقاى دکتر توضیح مى‌خواهند. ایشان مى‌گویند موسیقى ایرانى یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. 

همه متعجب مى‌شوند و انیشتین مى‌گوید، آداب و سنن شما چه چیزهایى را از دوستى، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد مى‌دهد. آن هم در زمانى که دنیا هنوز این حرفها را نمى‌زد و نخبگانى مثل انیشتین، بور، فرمى‌ و دیراک این مفاهیم عمیق را درک مى‌کردند. 

بعد یک کاسه آب روى میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاى دکتر براى مهمانان توضیح مى‌دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه فضاست و نارنج نشانه کره زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش مى‌پرد عقب عقب مى‌رود و روى صندلى مى‌افتد و حالش بد مى‌شود. 

از او مى‌پرسند که چه اتفاقى افتاده؟ مى‌گوید : «ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندى داشتیم که وقتى این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10 هزار سال پیش این مطلب را به زیبایى به فرزندانتان آموزش مى‌دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!»


یا هو مددی



پروفسور حسابی

نوشته شده توسط :انسان
چهارشنبه 10 اسفند 1390-05:28 ب.ظ

دكتر حسابی

راز پیشرفت غربی ها

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید.

پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند: وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , 

در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند ,

اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود 

دكتر حسابی دركنار مادرشان


من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.



ادامه مطلب

دکتر حسابی

نوشته شده توسط :انسان
چهارشنبه 10 اسفند 1390-12:30 ب.ظ

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود 




یا هو

نوشته شده توسط :انسان
دوشنبه 8 اسفند 1390-11:40 ب.ظ

از خدا خواستم و صبر کردم و در شرایطی که کوچکترین امیدی به آن نداشتم و اصلا فراموشش کرده بودم از طرف یک دوست همان خواستم بر آورده شد.
خدایا شکرت  

معنای واقعی عشق

نوشته شده توسط :انسان
یکشنبه 7 اسفند 1390-03:44 ب.ظ

روزی عارفی با دو تن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی سفر بسیاری از مردان بدون همسرانشان سفر می کردند. و وقتی به استراحتگاه می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک عارف و شاگردانش دو مرد بودند که یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد و دیگری از کاروان جدا نمی شد. یک روز حین پیاده روی یکی از شاگردان عارف از او درباره معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و گفت : عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را بر خودم حرام نمی کنم . همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شود با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد بنابراین من هم از هیچ یک تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق! عارف رو به شاگردش کرد و گفت : این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال کند اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این همسفر دوم ما، که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او هم خیانت نمی کند ، دارد به آن عمل می کند. بیایید از او بپرسیم چرا چون اولی پی عیاشی نمی رود؟ مرد دوم که سر به زیر و پایبند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت: به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که خوشایند محبوب است انجام دهیم بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوییم . من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود ، می تواند روزی موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روز در آن دنیا و پس از مرگ باشد ، باز هم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او، به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم.عارف سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت : دقیقا این معنای واقعی عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چه قدر از خودت مایه می گذاری و چه قدر زحمت میکشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود برگردانی ، بلکه عشق واقعی یعنی این که مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی عشق است.


صحرا


خدایا! دلم باز امشب گرفته

نوشته شده توسط :انسان
یکشنبه 7 اسفند 1390-12:44 ق.ظ

خدایا! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را...
خدایا!فقط با تو قسمت کنم
خدایا!بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا کمک کن به من...
نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر
"فرشته"
همان شهری که بر سر در آن
کسی اسم رمز شما را نوشته..
خدایا!کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا!دلم را که هرشب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت



Delam


شگفتا!

نوشته شده توسط :انسان
شنبه 6 اسفند 1390-11:11 ب.ظ

شگفتا! 

وقتی بود نمی دیدم 

وقتی می خواند نمی شنیدم 

وقتی دیدم که نبود 

وقتی شنیدم که نخواند 

چه غم انگیز است وقتی 

چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد 

می نالد 

و تو تشنه ی آتش باشی و نه آب 

و وقتی چشمه خشکید و از آسمان آتش بارید 

و از زمین آتش روئید 

تو تشنه ی آب گردی و نه آتش 

و بعد عمری گداختن 

از غم نبودن کسی که 

تا بود از غم نبودن تو می گداخت 




(دکتر علی شریعتی)



سوال آشنای خداوند کجاست ؟ ایجاست ، آنجاست ، همه جاست

نوشته شده توسط :انسان
شنبه 6 اسفند 1390-10:59 ب.ظ

یک نفر دنبال خدا می گشت ، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد . پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت ، ابرها را کنار می زد ،  چادر شب آسمان را  می تکاند ،ماه را بو می کرد و ستاره ها   را زیر ورو 


او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم

 


آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر

خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود


نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود.

 


دریاها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود

 



نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست

 


نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد

 


خدا آن جا بود ، بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست



سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه





خودمانی

نوشته شده توسط :انسان
شنبه 6 اسفند 1390-10:20 ب.ظ

پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

 

پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌برید

 

و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به کودکی می‌گذرانید…

 

اینکه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌کنید

 

و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می‌نمایید…

 

اینکه شما به قدری نگران آینده‌اید که حال را فراموش می‌کنید،

 

در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را…

 

این که شما طوری زندگی می‌کنید که گویی هرگز نخواهید مرد

 

و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گیرد کهگویی هرگز زنده نبوده‌اید…

 

سکوت کردم و اندیشیدم،

 

در خانه چنین گشوده، چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن…

  

پرسیدم: چه بیاموزم؟

 

  پاسخ آمد: بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی‌کشد

ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است…

 

بیاموزید که هرگز نمی‌توانید کسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد،

 

زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه‌ای از کردار و اخلاق خود شماست

بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکیند، از آنجایی که هر یک از شما

 

به تنهایی و بر حسب شایستگی‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می‌گیرد…

 

بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند

 

 ولیکن شما را همانگونه که هستید ، دوست دارند…

 

بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی‌دهد،

 

بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست…

 

بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی‌مهری که نسبت به شما روا می‌دارند

 

مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید…

 

بیاموزید که که دونفر می‌توانند به چیزی یکسان نگاه کنند

 

ولی برداشت آن دو هیچگاه یکسان نخواهد بود…

 

بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید،

 

تنها هنگامی که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید...

 

بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آنکه خواسته‌های کمتری دارد…

 

به خاطر داشته باشید که مردم گفته‌های شما را فراموش می‌کنند،

 

مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی،

 

هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود…  

خدایا دریاب مرا



دردل با خدا

نوشته شده توسط :انسان
شنبه 6 اسفند 1390-09:18 ب.ظ

خدای خوبم ! همراه همیشگی

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم


گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست،اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آیدعروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمانچرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

 


گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟


گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 






درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ: